اصلن صادقانه اعتراف می کنم که وبلاگ نوشتن مانند سرطان بدخیم سینه می ماند ! حتی با بریدن خود جنس! هم کاری از پیش نمی رود ،چون دوباره سبز می شود وتا وقتی لحد لمست نکند! دست از سرت بر نخواهد داشت !
هویجوری نوشت! : درست است که چیزی نمی نوشتم اما خب دلیل نمی شد که هر روز سری به این ها نزنم:
کرگدن : شهریاری که در هر حالی چراغ پیه سوز وبلاگستان را روشن نگه داشته و می دارد .با روش خاصی خودش:زندگی نوشتی بی تکلف و روان. من هرگز نتوانستم حتی توی خلوت خودم این قدر بی پیرایه "خودم "باشم .
توکا ی مقدس: که به قلمش غبطه می خورم، هر جا می نوشت و می نویسد با ولع می خوانم چه در دنیای واقعی و چه مجازی ... کوچیدنش انگار تکه ای از وجودم را باخود برد و مطمئنم تکه های بی شماری از روح بزرگش همین دور و برها جا مانده است.
ابر چندضلعی: مملی نوشت ها ، سه نوشت ها ، دل نوشت ها و کللن هر چه که می نویسد توی اوج خلاقیت و احساس است . ناخودآگاه معتاد شده ام و خمار خواندن نوشته ای جدید می روم سراغ وبلاگش و نشئه و سرخوش بر می گردم! باید بگویم: دستت درست !
ماهی تنگ بلور : به نظرم نهنگ اقیانوسی بزرگ است با قلمی خوب و روان . خوب می بیند و خوب می فهمد و خوب می نویسد . به خدا چیز کمی نیست تو ی این دنیای کج بینی ها و کج فهمی ها! معبدش چه دیوارهای قشنگی دارد....
1379: جوانمردی که بالا ذکر خیرش بود ، می نویسدش. همیشه برایم مصداق کم نویسی و گزیده نویسی بوده و هست. کسی که طناز چیره دستی است . شعر می نویسد و اهل فیلم و فیلم نامه نویسی است و از همه مهمتر این که با ما یک نسبت دور هم دانشکده ای بودن هم دارد هرچند ایشان آمدند و ما رفتیم!
مکث : بر عکس توکا رفتنش حسی از زندگی را در من دمید . به قول جناب پژوم این" غرلبانو"ی اهل دل ، آستین همت را خوب بالا زده برای بزرگتر شدن ، برای نفس کشیدن توی هوایی که حتمن عطرشکوفه و بارانش می ارزد به همه ی رنج های غربت و تنهایی. غزلبانوی روزنامه نگاری که مرا نمی شناسد و نمی داند که یک نفر این قدر با اشتیاق هزاران ارزوی رنگی و شاد برایش دارد.
بادهای بنفش تیره : می خوانمش چون متفاوت است و تلخ . با زندگی مرّگی ! کنار نمی آید و همین را هم می نویسد . بعضی از نوشته هایش مرا می برد به دوران کودکیی که هرگز نداشتم. تلخ می نویسد اما گاهی انگار یک نفر به جای من حرف می زند.
گوریل فهیم : وبلاگش را دوست دارم و می خوانم به خاطر این که گاهی احساس می کنم واقعن" آدم فهیمی " است. می دانید که قحطی فهم است به ابلفضل! و من آنم آرزوست.
رهای سال صفری : خواهرزاده ای نا شناس ! اوایل فکر می کردم باید سنش بیشتر از 17 – 18 سال باشد . خیلی خوب می نوشت از خودش ، خیابان و دانشگاه. سبکی جدید برای نوشتن داشت و دارد و خلاصه من با این سن و سال در هر حال خاله ی بزرگش به حساب می آیم.
ضجه مویه نوشت : پیشاپیش هم بگویم که دراین مدت غیبتم ،تلخ ترین فرد روی کره ی زمین شده ام به طوری که با یک مَن عسل هم نمی شود تحملم کرد : مدتهاست در من زنی کودکی مرده به دنیا آورد ه و هنوز بر مردار پوسیده و گندیده ی این کودک می گرید و صورت می خراشد . دفنش نمی کند چون شنیده خاک مرده سرد است ! یک چیزی تو این مایه ها و اینا!
