چند وقت پیش وقتی ته تغاری خاندان نیمه جدی زنگ زد و برای خرید کتاب تست کنکور با من قرار گذاشت ، انگار یک نفر با باتوم* زده باشد توی سرم ! ستاره هایی حوالی منطقه ی کوبیده شده به چرخش در آمده و گل واژه هایی کلیشه ای در باب گذر زمان و بزرگ شدن بچه ها و پیر شدن زود هنگام خودم ،داخل این ستاره ها مشغول حرکات هارمونیک شدند ! با خودم گفتم: ای داد بیداد انگار همین دیروز بود که صدای اونگ اونگ این اخوی ته تغاری اعصاب برای ما ارشدهای خانواده نگذاشته بود ، ارشدهایی که اگر طبق روال شرع مقدس مزدوج می شدند ، حالابا اندکی تساهل و تسامح فرزند ارشدشان داشت مقدمات دانشگاهی شدن خودش را می چید! بعد کاملن نا خودآگاه دوباره این فکر همیشگی به سراغم آمد که چه دل خجسته ای داشته اند این پدر و مادر بهتر از جانم! ای کاش رویم می شد و از ایشان می پرسیدم که بابای خوب و نازم که کللن من با تو سرفرازم و مادر نازنین ، فرشته ی روی زمین ، مالک بهشت اونطرف زمین ! منظورتان از این همه زاد و ولد و تکثیر نسل چه بوده خداییش ؟! یک گردان آدم به جمعیت زمین اضافه کردن چه لطفی می تواند داشته باشد ؟!... اما خب می دانید که نمی شود ... چون بی احترامی به ساحت والد و والده به حساب می آید و می شود بی چشم و رویی ، می شود قدر ناشناسی ! اصلن این سوال و حرف حسابی می شود جمع تمام خباثات عالم !
خلاصه که هیچ وقت برایم جا نمی افتد چرا آدم ها بچه دار می شوند ؟ حتی اگر از آدم هایی که شرایط زندگی خوبی دارند هم بگذرم ،بچه دار شدن یک عده را که مشکلات عجیب و غریب زندگی کمرشان را خم کرده درک نمی کنم .همکاری دارم که توی یک خانه ی 40 متری در یکی از محله های جنوبی تهران زندگی می کند و پارسال بچه ی دومش را هم به دنیا آورد. برایم قابل درک نیست ، این که موجود بی گناه دیگری را بدون توجه به رای و نظر خودش درگیر بدبختی هایت کنی !...نمی توانم بفهمم دست خودم نیست !گاهی نفهمی می شود یک امر کاملن غیر ارادی !
* آپ تو دیت شده ی پتک و دارای موارد استفاده ی بی شمار به صورت internal و external!
***********
دل نوشت : خدایا من از تو اجاقی می خواهم کاملن نابینا! پیشاپیش ممنون .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:26  توسط نیمه جدی
|
همیشه این ضرب المثل معروف رو با خودم مرور می کنم که :آدم باید هم طول زندگیش
رو بره ،هم عرضش رو. ولی راستش نمی دونم چرا نمی تونم عملا بفهمم و به کارش بندم؟
در پی این نتوانستنها با خود اندیشیدم که شاید اساسا ضرب المثل مذکور از آنجا
که «آدم ها» را در بر می گیرد،با
تاکید بر کلمه آدم، شامل حال بنده نمی شود. اما بعد از مرور بعضی شواهد تا حدودی
به نتیجه بالا شک کردم و مثلا از آنجا که من هم بیماریهای آدمها را می گیرم و مثل همه آدمها همه اش دنبال وام هستم و از این
چیزها.اما یکی از دوستان گفت دلیل اولت چندان توجیه آدمیت نیست چرا که بیماریهای
حیوان و انسان چند صباحی است که قاطی شده است و مثلا آدمها آنفولانزای خوکی و گاوی
و از اینها می گیرن و حیوانات هم مرض قند و سل و سرماخوردگی و این چیزها رو
سالهاست که تجربه می کنند.اما دلیل دومت از اونجا می تونه درست باشه که هیچوقت توی صف بانک و گرفتن
وام ندیدم که سگ و گربه و اینا ایستاده باشن.به هر حال تا حدودی به اینکه آدم هستم
مطمئن شدم اما باز چرا این ضرب المثل شامل حالم نمیشد؟ و اصلا باهاش ارتباطات درست برقرار نمی کردم که هیچ حتی دریغ از
ایرانسلیش. خلاصه با خود فکر کردم که مشکل احتمالا در بخش دوم جمله یعنی «زندگی»
هست. شاید اصلا من زندگی نمی کنم که هم طول بره هم عرضش. ولی خوب اینکه روزا و شبا،
هی فکرای عجیب و غریب بکنیم و هی دنبال نون و آب و اینا گشتن و هی سگ دو زدن و از
این قسم فعالیت ها مگه زندگی نیست؟ مگه نه اینکه زندگی باید همین باشد؟ پس زندگی
هم که می کنم پس چرا باز نمی فهمم؟ راستش چند روزی بود به این قضیه دیگه فکر نمی
کردم تا اینکه امشب فکر کردم و تا حالا به این نتیجه رسیدم که مشکل از این جریان
ابعاد هست.من اصولا ریاضیاتم خوب نیست و همیشه با این قضایای ریاضی مشکل داشتم و
فکر می کنم ایراد از همینجاست
که طول زندگی و عرضش رو نمی تونم حساب کنم.راستش شنیده بودم که مثلا مستطیل و مربع
طول و عرض دارن اما اینکه زندگی هم طول و عرض داشته باشه نشنیده بودم.آره مشکل
اینجا بود که احتمالا این ضرب المثل رو یک ریاضی دان ساخته بود و ما علوم انسانی چی
ها نمی تونیم باهاش رابطه برقرار کنیم.ولی اینی که سیلور استاین **گفته رو کاملا
فهمیدم البته اینم که کلی جمع و ضرب و اینا داشت !!خلاصه اینا همه اش اصل
مشکل نبودن، من فکر می کنم اصل مشکل اینه که من خیلی از این چیزا رو درباره خیلی
چیزا می خونم و می شنوم،اما هرگز نمی تونم بکارشون ببندم،به نظر شما چرا این جوری
هستم؟مثلا با تمام وجودم حس می کنم که «دوصد گفته چون نیم کردار نیست» یعنی
چی. اما باز هی ور می زنم و می بافم و ...
ای بابا نمی دونم چرا باز به این فکر افتادم که احتمالا این ضرب المثل ها واسه
آدماست و من ...
**اینم اون شعر شل سیلور استاین :
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به
کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده
بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام
کرد !!!
دل نوشت : من می ترسم. می ترسم بین آرزوهام بمیرم...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:10  توسط نیمه جدی
|
اپرای موسی و شبان گروه مستان را گوش می کنم ....نه ...می بینم ... نه... نمی دانم... به حد جنون رسیده ام... صدای ملکوتی پرواز همای ، از زمین جدایم کرده ...
......
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
....
باور کنید مست و مدهوش شده ام ، از ساعت 5 عصر که رسیده ام خانه ، هیچ کاری نکرده ام ، اصلن توان هیچ کاری را ندارم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:11  توسط نیمه جدی
|
دلم می خواهد بنویسم بی پروای همه ی بایدها و نباید های تکراری...
دلم می خواهد از این "بای دیفالت فرهیختگی"که برای سیستمم طراحی کرده اند، بیرون بیایم و آن وقت در حالی که همه ی زندگی را دایورت کرده ام جایی همین حوالی ! شاد شاد فقط به تو فکر کنم...
دلم می خواهد بگویم که چقدر خوشحالم از "بودنت " و چقدر این خوشحالی آبستن هزار اندوه می شود گاهی! آن وقت است که فکر می کنم :
" نکنه ، نکنه روز سفرم ، خاتون خونه مادرم ،
وقت روبوسیه آخرم ،دستپاچه شد ، آبو نریخت پشت سرم
واسه همینه در به درم ، با غصه ها هم سفرم"
بی سرو سامانی 14 ساله چیز کمی نیست... باید درباره اش بنویسم ...مادرم دستپاچه بود ، هنوز هم دستپاچه است ...
نه ... باور کن ... دلیل این حرف هایم سه روز حبس خانگی خود خواسته و دل گرفتگی های بعدیش نیست... باور کن... ربطی هم به سانتی مانتالیسم زنانه ندارد ...مدتهاست دلم می خواهد اینها را بگویم به تو ، به همه!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:0  توسط نیمه جدی
|
از این نوع تعطیلات به شدت محظوظ می شوم . یعنی از این پنج شنبه و جمعه هایی که یک مناسبتی چیزی می خورد تنگشان و خلاصه عطر و بوی صفا سیتی را با خودش می آورد. هرچند دلم می خواست جنگل ابری ، ماسوله ای ، جایی بروم( با همان ها که عید رفتم و خوش به حالم شد به شدت) ولی پا بر روی دل بینوایم گذاشته و گفتم یک بار توی زندگیم، بشر وارانه زیست کرده و اولویت را بدهم به کارهای عقب مانده ای که باعث شده اند دوست و دشمن زبان به ملامتم بگشایند ! اما خب یکهویی که نمی شود کارهایت شبیه ادمیزادگان فرهیخته شود !... می شود به نظر شما ؟... هرچیزی زمان خاص خودش را می طلبد !! نتیجه این که باز هم طبق معمول دست و دلم به کاری نمی رود و تعطیلات زنجیره ای هم باعث شده، همه از دور و برم دور شوند و خودم هم کاری بلد نیستم که به آن دست زنم تا غصه و مخلفات کلافه کننده اش سر آید .
دلم می خواست بروم و یک قدمکی بزنم ، ولی وقتی یاد شلوغی خیابان ها و پیاده رو های محل زندگیم افتادم که همیشه ی خدا ،چه تعطیل و چه غیر تعطیل، آدم ازسر و کولشان بالا می رود! عطایش را به لقایش بخشیدم. از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان! دریغ از یک کف دست فضای سبز ! گاهی اوقات وقتی یک درختچه ی بدبخت سیاه شده و رنگ و رورفته ای را می بینم مانند قحطی زده های ندید بدید می دوم طرفش و دلم می خواهد کنارش یک عکس یادگاری بگیرم!! وبه صورت کاملن غیر ارادی !خطاب به هر کسی که همراهم باشد، می گویم این کوچه تو ی کوچه های دور و برمان کوچه ی خوبیست !! البته دلیل این خوبی هم وجود همان درختچه ی سیاه بی برگ و بار نگون بخت است و لاغیر !
بعد از همه ی اینها به صورت منورالفکرانه ای با خودم زمزمه کردم خدایا ! سهم من از این زندگی چیست آیا ؟ آسمانی که آویختن پرده ای و اینا ...!!.و از این قسم اشعار غمگین با خودم خواندم و غمگین تر شدم و هی توی این غمگینی غرق تر!! شدم که چرا من جنوب شهری از مواهب طبیعی بی بهره ام ! و صبح ها همه اش باید با صدای نه چندان گوشنواز : "نننننننننننننننمکککککککککیه"! یا " سبزی تازه و بادمجون قلمی" !" لحححااااااااااااااااااااااااف دووووووووووز"! " یخچال کابینت و اینها خرییییییییییدااااااااریم" چشم بگشایم آخر ! تازه بعضی هایشان آنقدر کلمه هارا غلیظ و عمقی!و با فشار! تلفظ می کنند که نمی توان به راحتی پی به خدمت ارائه شده از سویشان برد!! گاهی فکر می کنم این اَبشارِنگون بخت (جمع مکسر است !)بلندگوهایی را در اندرون خویشتن خویششان جاسازی کرده اند و از یک بلندگوی بیرونی هم استفاده می کنند که از صبح تا عصر ،دهانه اش به صورتی کاملن پروانه ای و رمانتیک !! به طرف پنجره ی خانه ی ماست !اصلن داخل خانه ی ماست ! باور کنید شیشه ها اگر هزار تا جدار هم داشته باشند افاقه نمی کند چه برسد به این دو جداره های زپرتی ای که توی این خانه کار گذاشته اند!! گفتم از صبح تا عصر ! خیال نکنید شب ها به صدای آرامش شب و جیر جیرکها گوش می دهیم در حالیکه شب پره ها آسمانمان را تزیین کرده اند! خیر ! شب ها نوبت می رسد به اهل صُفّه!! یک سری نوجوان و جوان بخت برگشته ی بی کار، که به دلیل ضیق جا در منازلشان ،جلوی دربهای منازل!! بیتوته می کنند و ماشاالله هزار ماشاالله صداها هم تازه دورگه شده و اینا....
تازه همه ی اینها یک طرف، دیدن حجله ی نوجوان بی نوای همسایه در منتها الیه کوچه هم ،یک طرف ! به خدا جیگر م کباب می شود وقتی می بینم آدم های این محله نه تنها سهمی از زندگی ، که سهمی از مردگی هم ندارند ! آنقدر کوچه باریک است و آنقدر خانه تنگ ! که عزاداران ساهپوش جلوی در خانه ایستاده اند و حجله ی ناکامی و مخلفاتش هم با فاصله ای زیاد سر یک کوچه ی دیگر قرار گرفته ! ....
بگذریم ....داشتم توی این بدبختی ها غوطه می خوردم و برای خودم بهانه های بیشتری جهت ناراحتی می تراشیدم که یکهو علیشمس وارانه!! گفتم عیبی ندارد، حالا که پنجره و آسمان واقعی ندارم ، درخت و کوه و نغمه ی پرنده ندارم ،یه دونه مجازیشو دارم که! به این ترتیب یک وبگردی جندین ساعته را آغازیدم ! البته در این وبگردی پر طول و تفصیل ، تنی هم به بحر تفکر زدم در باب این که دلیل پر مخاطب بودن بعضی از وبلاگ ها چیست و چرا مانند پیاده روهای دور و بر خانه ی ما آدم ها از سر و کولشان بالا می روند ؟ بعد هی خواندم و هی بیشتر غرق شدم توی پیوندهای وبلاگ ها! و هی بیشتر و بیشتر دقیق شدم !... حتی توی کامنت هایشان هم دقت می کردم ها! که یکهو دیدم با جامه و پای افزار منزل توی کوچه ام در حالیکه فریاد می زنم : یافتم ، یافتم... بعد هم سجده ی شکری به جای آوردم که لپ تاپم، واتر پروف! نیست و توی گرمابه نمی توان از آن استفاده کرد!!... (والله با این روحیه ی جوزده ی من!)
یافته های وبگردینگمان! در پست بعدی به اطلاع عموم خواهد رسید !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:24  توسط نیمه جدی
|
چیزی که قصد کیبورد فرسایی! در موردش را دارم ، دغدغه ای است که گریبان اکثر وبلاگ دارها را بدجوری چسبیده !... شاید درست فهمیده باشید، منظورم آپدیت کردن و مطلب جدید نوشتن و اینهاست .
امروز داشتم فکر می کردم خودم به دست خودم یک دستمال دو متری بسته ام دور سری که یک ذره هم درد نمی کرد! بابا نانت نبود ،آبت نبود ! وبلاگ نوشتنت چی بود تو این هاگیر واگیر آخه! هاگیر واگیر هم همان بگیر و ببندهای روزمره است که مانند اجداد شکارچی ام مجبورم توی تاریکی از خانه بیرون بروم دنبال یک لقمه نان ! و شب هم وقتی سگ در هر حال بوق زدن است، با پیچ و مهره هایی شل برگردم خانه ! تازه اختلاف عمده ای هم بین من و انسان های اولیه ی مذکور وجود دارد که به قضیه یک عمق تراژیک می بخشد ! آن هم این که ایشان گوشت شکار تازه می خوردند و این جانب به زور لقمه بربری ای به کف آورده و البته به غفلت هم می لمبانم ! و باز هم البته که اگر این غفلت نبود خیلی پیشتر از این ها به دلیل دپرسیون شدید ، در بخش خیره شوندگان به افق میمنت بستری شده بودم ... حالا همه ی اینها یک طرف، دغدغه ی عصر اطلاعاتی ام هم یک طرف ! یعنی توی همین سرچ هر روزه و مداوم و ناگزیر بربری ! دلم پر می زند برای این که بروم یک مطلب جدید توی وبلاگم بنویسم و سری هم به خانه های همسایگان مجازی بزنم تا شاید قلبم آرام گیرد و به فوزی عظیم نایل شوم که همانا خوابی راضیه وار است!!
در هر حال همه ی اینها را گفتیم که بگوییم : دلمان برای این جا تنگ می شود مخصوصن این روزها که اولین سالگرد افتتاح اولین خانه امان توی این دنیای عجیب و غریب مجازیست ! خانه ای که در آن خیلی از احساسات خوب جدید را تجربه کردم ....
***********************
دل نوشت :
نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خودم را نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ ... گریز از میان مایگی آرزویی بزرگ است ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:20  توسط نیمه جدی
|
خاطرم هست اوایل ترم گذشته تصمیم گرفته بودم که در مورد آخرین روزش بنویسم . آخرین روزی که من به صورت رسمی و بالاجبار ! پشت صندلی دانشگاه می نشستم و آخرین کلاسی که مجبور بودم ۷.۵ ! صبح با بدبختی خودم را برسانم آن سر شهر، تا استاد منظم و آن تایمم را به دلیل تاخیر یک سوم حضار کلاسش آزار ندهم . آن موقع یعنی اواسط خرداد !در باره اش ننوشتم چون با وجودفشار زیادی که به خودم آوردم وهرچه هم به هم کلاسی ها و استادمان گفتم که امرو ز آخرین کلاس دوران تحصیل ماست و فرت و فرت و با همه عکس نیمرخ و تمام رخ گرفتم ،هیچ حس خاص عجیبی را تجربه نکردم که نکردم . اما این روزها با نزدیک شدن مهرماه دلم به تاپ و توپ افتاده . قبول کنید برای کسی که از سال ۶۴ تا حالا یعنی ۲۴ سال ،این روزها - حالا به هر عنوانی دانش آموز و دانشجو و گاهی هم پشت کنکوری!- در تدارک مدرسه و دانشگاه بوده ، حس و حال عجیبی است این تمام شدن ! انگار اولین تجربه ی میانسالی ام را مزمزه می کنم ، نمی دانم درست نمی فهممش !
البته لازم به ذکر است که هزار کار نکرده برای فارغ التحصیلی مانده ازامتحان جامع و پایان نامه که ستبر و استوار تن نحیفم را نشانه گرفته اند ،بگیرید تا خاکستر بر سری همیشگی و کارهای نیمه تمام ترم گذشته ... اما اعتراف می کنم که با وجود کیسه ی عصاره ی تنبلی بودن ،به صورت کاملن مازوخیستی ، یک جورایی دلم باز هم سر کلاس رفتن اجباری و انجام تکالیف اجباری هفتگی می خواهد! راستش دلم تنگ می شود برای هم کلاسی بودن با یک نفر که حالا همه چیزم شده ! دلم تنگ می شود برای ژست های منورالفکری سر کلاس و دری وری گفتن با قیافه ی عالمانه و احساس شکستگی کردن در ناحیه ی کمر به دلیل بار عظیم مصائب و مسائل اجتماعی ، برای خندیدن ها و دست انداختن همدیگر و حتی گریه کردن سر کلاس و آن لیوان آب پر از دلواپسی *! برای شب بیداری های پنج شنبه شب ها و چرت زدن های با چشم باز آن هم سر کلاس یک استاد سخت گیر ! برای خیلی چیزها .....
پ.ن. پوست مرغ آمینی که این دور و برها پیدایش شود کنده می شود ، کنده شدنی ها! حالا طبق معمول جوگیر شدم و یک چیزی گفتم ! اعصاب ندارم به خدا!
*باعث شرمندگی ! ولی نمی توانم ماجرایش را تعریف کنم !
************************************************
دل نوشت :
این روزها خانه امان پر شده از بوی گل ، از بوی خو شبختی انگار ! حیفم آمد این خانه ی مجازی بی نصیب بماند ... گرد گیری اش کردم ....
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:26  توسط نیمه جدی
|
راستش را بخواهید این روزها خیلی حال و حوصله ی وبلاگ نویسی و وبگردی ندارم . به جان مبارکم! نیمه جدی بودن هم برای خودش دردسریست توی یک دنیای جدی !
یک راست دیگر هم بخواهید این که وبلاگ نویسی و دوستان مجازی شاید یک جورهایی تنهاییم را پر می کنند ولی این روزها نیاز به تنهایی خالص ! دارم و البته هزار کار نا تمام هم دارم که دلواپسی انجامشان "همیشه همراهی ناگزیر "بوده و هست. در نتیجه فکر می کنم که بهتر است به دلیل ضیق وقت و اعصاب! مدتی این حوالی نباشم و حرف هایم را هم برای حناق نگرفتن !توی یک دفتری چیزی بنویسم تا شاید بعدها یک روزی ،دست نوشته هایم را روی دست بردند !
آها ! یک نتیجه ی دیگر هم این که! نگران نباشید ؛ طبق معمول و چونان بادمجانی از دیار بم ! سُر و مُر و اندکی هم گنده ! (این قسمت آخر رو به پیشرفت است !خدا را هزار مرتبه شکر ، لااقل توی یک چیز استعداد داشته و رو به جلو ! حرکت می کنم) ،مشغول رتق و فتق امور زندگانی بی پیرم !
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:50  توسط نیمه جدی
هر وقت از از جلوی مغازه ی
عروسک فروشی رد می شوم و این عروسک های جفتی پت و مت را می بینم که بی خیال کنار
هم ایستاده اند ، با خودم می گویم اگر ماشین بخرم یک جفت از این ها را مانند یک جوات وبه صورت کاملن نمادین آویزان می کنم به شیشه ی عقبش !و البت مدت مدیدی
هم هست که قصد خرید یک عدد اتول را دارم !ولی امان از هارمونیک نبودن دخل و خرج
که هر چه در می آورم در همان میانه ی راه رسیدن به دهان تمام می شود ! راستش بارها
راه قناعت و صرفه جویی در پیش گرفته و سنگی به شکم بسته و خانه را تبدیل کرده ام
به شعب ابی نیمه جدی! و خودم را در یک حصر همه جانبه یمعاشی قرار داده ام ! حتی گاهی شده که در راستای همین حصر اقتصادی!
برای این که هزینه ی ایاب و ذهابم کمتر شود به جای سوار شدن به تاکسی و حتی اتوبوس
و مترو !! تا مقصد دویده ام ولی باز هم افاقه نکرده و دست اخر چیزی که ته کار
مانده تنها کفاف خرید همان عروسک های کذایی را داده و بس !
این مقدمه ی طویل القامه را
گفتم که به این جا برسم : یکی از همین روزهای مکرر بی وسیله نقلیه گی ! و ابن
السبیلی همیشگی! یکی از همکاران به غایت خوش تیپم مرا ترک سمند ش سوارکرد و فردین وارانه تا دم در
ورودی منزل تاخت ! من هم که جوزده ی این لوطی منشی شده بودم تعارفشان کردم که با
قدوم مبارک اندرونی را مزین کنند تا شربتی، چایی در خدمتشان باشیم! ولی هنوز این جمله ی
کشکی از سر تعارف و جوزدگی من منعقد نشده، دیدم جلوتر از خودم در حال طی الپله ! است ! البت که
میهمان حبیب خداست و وجودش مایه ی برکت، اما نه در خانه ای که صبح موقع ترکش ، بلایی به سرش آورده باشی
که فقط دیوارها سر جایشان قرار داشته باشند و یخچالت هم جفت پا رفته باشد تو ی شکم
یخچال ساکنین بیافرا! خلاصه که درد سرتان ندهم همان طورکه ایشان را به طرف داخل
منزل راهنمایی می کردم لنگه جورابی را که صبح ازسر استیصال و وجود یک عدد حفره در قسمت تحتانی نزدیک به پاشنه اش ، نپوشیده بودم و نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که به دستگیره ی در ورودی آویزان
شده بود را بر داشتم و سطل آشغالی را هم که صبح یک نیروی اهورا مزدایی!
مجبورم کرده بود، تا آشغال هایش را بیرون بگذارم با پا زدم کنار و خلاصه بقیه ی ماجرا
وسیلاب عرق شرمندگی من از این اوضاع وارونه و ....
بعد از رفتن این دوست خوب در
حالیکه احساساتی ترکیبی از عذاب وجدان
گرفته تا شرمندگی و اینها را مز مزه می کردم ، یاد حرف مادرم افتادم که همیشه برای
تشویق ما به نظم و ترتیب یک ضرب المثل ترکی می فرمودند و کللی افسوس خوردم که چرا درست و حسابی این فرمایش نغز را آویز ه ی گوشم نکرده ام ! ترجمه ی تحت الفظی ضر ب المثل مذکور : خانه ات را تمیز نگهدار ،مهمان سر زده می رسد.خودت را تمیز نگهدار ، مرگ سر زده می رسد.
ولی بعدترش! یک کمی که فکر
کردم به نکته ی جالبی بر خوردم و آن هم این که چرا ما همیشه دنبال چیزهای خوب
هستیم به این دلیل که دیگران نگاهمان می کنند ؟ به طوری که حتی در این ضرب المثل به روحیه و عواطف فرد مرده شور نیز توجهات لازم مبذول شده ! درست است که قسمت زیادی از شخصیت
هر کس در جامعه و از طریق واکنش دیگران به رفتارهایش، شکل می گیرد ، ولی اگر دقت کنید می بینید
که ما ها انگار همه ی شخصیتمان از این طریق شکل می گیرد و جایی برای خود ِخودمان
نمی ماند ! ببینید یک مثال ساده اش می شود همین ماجرایی که تعریفش کردم. زیبایی و نظافت و نظم و ترتیب محل زندگیاولین اثرش روی روحیه ی فرد وبر انگیختن حس
نشاط در او مشخص می شود ،ولی به این بهانه که به این زودی ها کسی به خانه ام نمی آید، به
امان خدا رهایش کرده بودم و دیدید که چه
طورخفتم را گرفت ! یا این که همیشه بهترین و دلبازترین و بزرگترین اتاق ها ی خانه،
اتاق پذیرایی از مهمان است، بهترین ظرف هایمان را روزی استفاده می کنیم که مهمان داشته باشیم، توی خانه با یک پیژامه ی پاره
ی رنگ و رورفته راه می رویم اما برای بیرون رفتن سعی می کنیم به خوش تیپی تونی بلر
با شیم ....
همه چیزمان برای بقیه است ؛
برای آنهایی که ما را می بینند. خیلی از علایقمان را فدا می کنیم تا با بقیه همسو
شویم ...تا برداشت بدی نشود تابه نظر خوب و فرهیخته جلوه کنیم! همیشه از نیرویی ترسانیده شده ایم! منظورم نیروی اجتماع و چماق عرف و شرعش است .
این چماق دوم هم کهدر دست یک نیروی ماورایی ای
قرار دارد که کاری ندارد جز سانت زدن حدود کارهای خیر و شر ما آن هم به صورت شبانه روزی ! ازخدا وخلقش می ترسیم و
آنقدر توی عرفیات و شرعیات غرقمان کرده اند که نه احساس هوایی می خورد و نه خرد و
منطق در اثر استفاده، جلا یی می یابد .
این همان جزغاله متولد شدن جهان سومی است
که توی پست قبلم نوشتم و همه گفتید گلواژه تفت داده ام ! اما قبول کنید که جهان سوم
جهان آدم هایی با احساسات خفه شده و خرد های مات و کدر نگاه داشته شده است ! نگویید که
نا مفهوم بود! من این روزها دلم آتش گرفته از این همه احساسات نابِ فرو خورده و عقل و
منطق آکبند نگاه داشته شده ام ....درد دارد به خود خدا قسم درد دارد....