تبليغاتX
نیمه جدی

نیمه جدی

 من هم از بلاگفا رفتم این هم آدرس خانه ی جدید



نمی دانم شاید شرکت در  بازی زیبای "رونمایی از معابد اهالی وبلاگستان" باعث شد تا دوباره پیمان نا نوشته ی "دیگر به روز نکردن "وبلاگ نیمه جدی را بشکنم یا تنهاییِ به شدت خوفناک این روزها عاملی شدکه باز تصمیم گرفتم فضای مجازی را جولانگاه دلتنگی ها و حرف های صد من یک غازم ! قرار  دهم ! هر چه هست حس نوشتن توی خانه ام ،بدجوری یقه ام را گرفته! یادم هست چند ماه پیش برای جوانمردِ اندیشمند وبلاگستان نوشتم : تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم بر نمی گردم،هنوز هم حرفی برای گفتن ندارم اما می خواهم بر گردم!

اصلن صادقانه اعتراف می کنم که وبلاگ نوشتن مانند سرطان بدخیم سینه می ماند ! حتی با بریدن خود جنس! هم کاری از پیش نمی رود ،چون دوباره سبز می شود وتا وقتی لحد لمست نکند! دست از سرت بر نخواهد داشت !

هویجوری نوشت! : درست است که چیزی نمی نوشتم اما خب  دلیل نمی شد که هر روز سری به این ها نزنم:

کرگدن : شهریاری که در هر حالی چراغ پیه سوز وبلاگستان را روشن نگه داشته و می دارد .با روش خاصی  خودش:زندگی نوشتی بی تکلف  و روان. من هرگز نتوانستم حتی توی خلوت خودم این قدر  بی پیرایه "خودم "باشم .

توکا ی مقدس: که به قلمش غبطه می خورم، هر جا می نوشت و می نویسد با ولع می خوانم چه در دنیای واقعی و چه مجازی ... کوچیدنش انگار تکه ای از وجودم را باخود برد و  مطمئنم تکه های بی شماری از روح بزرگش همین دور و برها جا مانده است.

ابر چندضلعی: مملی نوشت ها ، سه نوشت ها ، دل نوشت ها و کللن هر چه که می نویسد توی اوج خلاقیت و احساس است . ناخودآگاه معتاد شده ام و خمار خواندن نوشته ای جدید می روم سراغ وبلاگش و نشئه و سرخوش بر می گردم! باید بگویم: دستت درست !

ماهی تنگ بلور : به نظرم نهنگ اقیانوسی بزرگ است با قلمی خوب و روان . خوب می بیند و خوب می فهمد و خوب می نویسد .  به خدا چیز کمی نیست تو ی این دنیای کج بینی ها و کج فهمی ها! معبدش چه دیوارهای قشنگی دارد....

1379: جوانمردی که بالا ذکر خیرش بود ، می نویسدش. همیشه برایم مصداق کم نویسی و گزیده نویسی بوده و هست. کسی که طناز چیره دستی است . شعر می نویسد و اهل فیلم و فیلم نامه نویسی است و از همه مهمتر این که با ما یک نسبت دور هم دانشکده ای بودن هم دارد هرچند ایشان آمدند و ما رفتیم!

مکث : بر عکس توکا رفتنش حسی از زندگی را در من دمید . به قول جناب پژوم این" غرلبانو"ی اهل دل ، آستین همت را خوب بالا زده برای بزرگتر شدن ، برای نفس کشیدن توی هوایی که حتمن عطرشکوفه و بارانش می ارزد به همه ی رنج های غربت و تنهایی. غزلبانوی روزنامه نگاری که مرا نمی شناسد و نمی داند که یک نفر این قدر با اشتیاق  هزاران ارزوی رنگی و شاد برایش دارد.

بادهای بنفش تیره : می خوانمش چون متفاوت است و تلخ . با زندگی مرّگی ! کنار نمی آید  و همین را هم می نویسد .  بعضی از نوشته هایش مرا می برد به دوران کودکیی که هرگز نداشتم. تلخ می نویسد اما گاهی انگار یک نفر به جای من حرف می زند.  

گوریل فهیم : وبلاگش را دوست دارم و می خوانم به خاطر این که گاهی احساس می کنم واقعن" آدم فهیمی " است.  می دانید که قحطی فهم است به ابلفضل! و من آنم آرزوست.

رهای سال صفری : خواهرزاده ای نا شناس !  اوایل فکر می کردم باید سنش بیشتر از 17 – 18 سال باشد . خیلی خوب می نوشت از خودش ، خیابان و دانشگاه. سبکی جدید برای نوشتن داشت و دارد و خلاصه من با این سن و سال در هر حال خاله ی بزرگش به حساب می آیم.


ضجه مویه نوشت : پیشاپیش هم بگویم که  دراین مدت غیبتم ،تلخ ترین فرد روی کره ی زمین شده ام به طوری که با یک مَن عسل هم نمی شود تحملم کرد : مدتهاست در من زنی کودکی مرده به دنیا آورد ه و هنوز بر مردار پوسیده و گندیده ی این کودک می گرید و صورت می خراشد . دفنش نمی کند چون شنیده خاک مرده سرد است ! یک چیزی تو این مایه ها و اینا!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 21:56  توسط نیمه جدی  | 

زندگی  یک دانشجوی دکتری سال سوم خارج از کشور:

  ساعت 7:00 : بیدار شدن از خواب

ساعت 7:30 :در حال رفتن به اتاق شخصی خود در دانشکده اش (از همان روز اول به او در دانشکده یک اتاق اختصاص داده اند که آرام است و دسترسی به اینترنت رایگان دارد)

ساعت 8:00: شروع به تحقیق و انجام تز (روزانه 5 ساعت تحقیق مفید و بدون دغدغه برای مدت یک سال یک تز عالی را در پی خواهد داشت)

ساعت 11:00 :دیدار روزانه با استاد راهنما و مشاور (حسب مورد)

( لازم نیست که برای ملاقات استادش، با منت  از او وقت بگیرد و دیدار با استاد کاری نرمال و روتین است)

ساعت 13:00 :پایان کارها و ارسال ایمیل کارهای روزانه و نتایج تحقیقات برای استاد راهنما

ساعت 13 الی 14 نهار و استراحت

ساعت 14:30 بازگشت به خانه و گرفتن یک دوش

ساعت 14:30 تا 19:30 دیدار و گشت زدن با دوستان

19:30 الی 20 بازگشت به خانه

20:00 الی 21:00 تلویزیون و سریال محبوب اش

21:00 آماده  شدن برای خواب و استراحت در خوابگاه با منزلی که با پول اسکالرشیپ فراهم شده است.

  حالا مقایسه کنید !

 زندگی یک دانشجوی دکتری داخل ایران

   ساعت 7:00 : بیدار شدن از خواب

ساعت 7:30 تا 8:30 : له شدن توی ترافیک رسالت- حکمت- چمران

ساعت 8:30 :منتظر ماندن برای تشکیل جلسه گروه برای تصویب پروپوزال دکتری، که بعد از ششمین بار پیاپی کنسل شد( به دلیل این که مدیر گروه تیول همه ی پایان نامه ها را دارد و دانشجو باید به عنوان راهنما انتخابش کند تا ایشان سُم نهایی را پای پرو پوزال بکوبند!)

ساعت 9:30 : مراجعه به سایت برای جستجو در بانک مقالات که بعد از نیم ساعت جستجو و به روز نبودن بانک مقالات و وصل نشدن درست زمانی که به مقالات مورد نظر دسترسی پیدا می کند ساعت 10 می شود کارگاه اموزش در سایت برگزار می شود و باید بلند شود و برود بیرون. قبل از رفتن می خواهد فایل هایب دانلود شده را روی فلشش بریزد که می بیند کامپیوتر مورد نظر پورت فلش اش خراب است.

(توضیح اینکه دانشکده مورد نظر با اینکه ایشان دانشجوی سال آخر دکتری است هنوز به ایشان نه یک اتاق داده است و نه حتی یک کمد)

ساعت 10:30 :مراجعه به بخش معاونت دانشجویی و پژوهشی برای پرسیدن در مورد خبری که در روزنامه ها زده اند: اعطای پژوهانه به دانشجویان دکتری! جواب این است: لبخند استهزاء بر لبان مسوولین با این مفهوم که "برو بینوا ! خدا روزیتو جای دیگه حوالی بده!"

ساعت 11:15 بازگشت به سمت دفتر کار استاد راهنما که با ایشان قرار گذاشته است. سه نفر در دفتر کار استاد محترم هستند که دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس هستند (وقتی  دانشکده ها بدون توجه به ظرفیت دانشجو می گیرند ودرضمن استاد جوان هم نمی گیرند، سرانه دانشجو به استاد می شود 100 نفر و معلوم است که در این وسط سر دانشجوی دکتری بی کلاه می ماند.

ساعت 12: رفتن به سلف سرویس دانشگاه، خوردن کبابی که بیرونش سوخته است و درونش خام.

ساعت 12:30 رفتن به مسجد دانشگاه، این قسمت شیرین ترین و آرامش بخش ترین قسمت زندگی یک دانشجوی دکتری است. بعد از نماز، دق دلش با لعنت بر برخی از اساتید زورگوی بی سواد پرمدعا نزد خداوند خالی می کند و بعد هم از خداوند صبر می خواهد و تعجیل در فارغ التحصیلی! 

ساعت 13:00 بازگشت به محل کار (دست از پا درازتر) برای در آوردن یک لقمه نان حلال برای خودش و زندگی آینده اش. چون نه دانشگاه پولی می دهد و نه حمایت خانواده تکاپوی هزینه ها را می کند و نه پول حل تمرینی و دستیار پژوهشی بودن مشکلی را حل می کند!

ساعت 13:00  تا 13:45 ترافیک دانشگاه تا محل کار

ساعت 13:45 تا 14:15 دل درد ناشی از کباب کوبیده  امروز

ساعت 14:15 تا 16:00 کار روی یک پروژه با ساعتی 5 هزار تومان ساعتی، کار روی پروژه ای که می داند در این مملکت انجام نمی شود و می داند که دردی از مملکت دوا نمی شود و فقط آن را انجام می دهد: برای یک مشت دلار.

ساعت   16:00 :تلفن زنگ می زند و به او می گویند که فلان استاد فلان درس را ارایه کرده است اما نمی تواند سر کلاس حاضر شود! لذا باید بیایی به جای ایشان درس بدهی. اما نه در سوابق دانشگاهیت نوشته می شود و نه وضعیت درآمدی اش معلوم است و نمره پایان ترم هم دست خود استاد غایب است. خُب قبول می کند حداقل برای کسب تجربه و رزومه اش بد نیست. قبول می کند که به جای کس دیگری درس بدهد نه حقوق بگیرد و نه به نامش ثبت شود.

ساعت 16:15 بازگشت به کار تا 17:30

ساعت 17:30 بازگشت به خانه ترافیک کردستان، حکیم، رسالت.

ساعت 18:45 رسیدن به خانه

ساعت 19:00 شنیدن اخبار وقایع بعد از انتخابات و این که رشته اش غربیست  و به درد نمی خورد و ...

ساعت 19:30: ورق زدن چند صفحه کتاب، چت کردن و وب گردی و  ایمیل زدن به تمام رفقایی که اکنون خارج کشور هستند و زنده شدن حسرت اینکه چرا برای ادامه تحصیل به خارج از کشور نرفت...

ساعت 20:30 خوردن شام

ساعت 21: نگاه کردن ناامیدانه به سریال تلویزیونی مزخزف کبری 11  

ساعت 22: آماده شدن برای خواب

ساعت ۲۳: بی خوابی به دلیل اعصاب خردی وحشتناکی که دارد و خوردن یک عدد زنکس پیل افکن!

  حالا خودتان قضاوت کنید:

 دانشجوی خارج نشین هم درس اش را می خواند هم دغدغه اساسی ندارد و هم در آرامش  و  یک مسیر روتین پروپوزالش تصویب می شود و سه- جهار ساله دکترایش را می گیرد (اطلاعات واقعی است) و حتما  لازم نیست که مقاله آی اس آی هم داشته باشد.

دانشجوی ایران نشین! بعد از گذراندن دوره آموزشی با عده ای استاد .... یکسال (در برخی موارد پیش از  یک سال) باید در پیچ و خم های  تصویب پروپوزال رساله دکتری بماند و دوره دکترایش شش ساله شود. هم سه سال را از دست می دهد و هم سی سال پیر و فرسوده و خشمگین می شود.( دانشجوی دانشگاه آزاد هم که باشد قوز بالا قوز است ! چون یک مشت پول بی زبون را هر ترم واریز می کند به جیب گشاد حضرات!)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:21  توسط نیمه جدی  | 

این پست صرفا جهت مطلع ساختن عموم دوستان و آشنایان از وجود علایم حیاتی این جانب بوده و ارزش دیگری ندارد !

۱- اگر از احوالات ما خواسته باشید ،هستم و گذران امور می کنم با یک دنیا کار و مشغله ی فکری که انگار تمامی ندارد ! در ضمن "آه نداشتن جهت سودا کردن با ناله" و به "پیسی خوردن "را هم با گوشت و پوست درک و مزمزه می کنم!

۲- در راستای همان پیسی مذکور ! باید خدمتتان عارض شوم که این روزها آن قدر بدهکار شده ام و آن قدر قسط معوق دارم که شب ها کابوس آدم هایی را می بینم با لباس سبز ... آمده اند دنبالم ببرندم جایی که عرب نی اش را پرتاب کرد و سراغی هم ازش نگرفت! بعد از آن هم فرشتگان سفید پوش میمنت بالای سرم شروع به پرواز می کنند !

۳- هم توی اداره به مرض بی نتی دچارم و هم در منزل ! همین مارا کرده غریب بی نام و نشان وبلاگستان...  این روزهای زین به پشتیم! را نبینید ها ! یک روز این جا برای خودم برو بیایی داشتم و یک پا وبلاگ نویس بودم  !! لااقل این طوری که فکر می کردم!

۴- چقدر ننه من غریبم بازی کیف می دهد... بی خود نیست این همه وبلاگ افراد فسرده حال، بی شمار است ! تازه شانس آورده اید که یک شکست عشقی نزدم قد این بدبختی ها!

۵- گذشته از این حرفهای صد من یه غاز موارد فوق ! دلم هوای نوشتن توی خانه ام را کرده به شدت ... فکر می کنم از یک ماه دیگر بتوانم نسبتا مرتب این جا را به روز کنم و مطالب دوستان را هم بخوانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 1:0  توسط نیمه جدی  |